
نیما آقایی
جنگها در جریانند، آتشبسها امضا میشوند و مذاکرات از سر گرفته میشوند، اما آنچه در پس همه این رخدادها جریان دارد، رقابتی عمیقتر بر سر بقا، انرژی، کریدورها و تعریف نظم آینده منطقه است.
هر جنگی دو روایت دارد؛ روایتی که در اخبار دیده میشود و روایتی که روی نقشه جریان دارد.
اخبار از جنگها، آتشبسها و صفآرایی ارتشها سخن میگویند، اما نقشه، داستان دیگری روایت میکند. در آنجا دیگر مسئله صرفاً تصرف یک شهر یا پیروزی در یک نبرد نیست؛ آنچه اهمیت پیدا میکند ابتدا بقاست و در ذیل آن کنترل گلوگاههای انرژی، مسیرهای تجارت، عمق راهبردی و نظمی است که قرار است دهههای آینده منطقه را شکل دهد.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از رفتارهای بازیگران منطقه، در نگاه نخست متناقض به نظر میرسند. کشوری که امروز میانجی است، فردا در یک ائتلاف قرار میگیرد و چند هفته بعد، در مسیری کاملاً متفاوت حرکت میکند. اگر تنها به اخبار روز نگاه کنیم، این تغییرات پراکنده و بیمنطق به نظر میرسند؛ اما هنگامی که آنها را بر بستر جغرافیا قرار دهیم، قطعات پازل بهآرامی کنار یکدیگر مینشینند.
این نوشته تلاشی است برای خواندن همین نقشه.
نه با ادعای بیان حقیقت مطلق، بلکه با ارائه یک چارچوب تحلیلی که شاید بتواند بخشی از منطق پنهان تحولات غرب آسیا را توضیح دهد. چارچوبی که بر این فرض استوار است که بسیاری از رخدادهای امروز منطقه را نمیتوان صرفاً در قالب جنگ ایران و اسرائیل، رقابت ایران و آمریکا یا اختلافات کشورهای عربی تفسیر کرد؛ بلکه باید آنها را در رقابت سه نظم ژئوپلیتیکی بزرگتر دید؛ سه نظمی که هر یک در تلاشاند آینده غرب آسیا را مطابق منافع و تصور خود بازتعریف کنند.
اگر این فرض را بپذیریم، بسیاری از رخدادهایی که تاکنون جدا از یکدیگر به نظر میرسیدند، معنای تازهای پیدا میکنند. مذاکرات، جنگها، کریدورها، تحریمها، تغییر مواضع کشورها و حتی بحرانهای انرژی، دیگر اتفاقاتی مستقل نیستند؛ بلکه حرکت مهرههایی هستند که هر کدام در صفحهای بزرگتر بازی میکنند.
در این روایت، غرب آسیا دیگر صرفاً میدان جنگ نیست، جغرافیاست که میجنگد.
اگر از ارتفاع بالاتری به منطقه نگاه کنیم، الگوهای تکرارشوندهای دیده میشوند که در طول دههها بارها خود را بازتولید کردهاند. بازیگران تغییر کردهاند، دولتها جابهجا شدهاند و حتی ائتلافها بارها شکل گرفته و فروپاشیدهاند، اما رقابت بر سر جغرافیا همچنان ثابت مانده است.به روایتی تاریخ تکرار میشود زیرا جغرافیا تکرار میشود.
غرب آسیا امروز صحنه تقابل سه نظم ژئوپلیتیکی است. هر یک از این نظمها، منطقه را از زاویهای متفاوت میبینند، اهداف متفاوتی را دنبال میکنند و برای رسیدن به آن اهداف، ابزارهای خاص خود را به کار میگیرند. به همین دلیل، هر جنگ، هر مذاکره و هر جابهجایی دیپلماتیک، برای هر یک از این سه نظم معنایی متفاوت پیدا میکند. هر نظمی تلاش میکند این شبکه را به گونهای بازآرایی یا حفظ کند که بیشترین منفعت را برای خود به همراه داشته باشد.
اما این سه نظم چگونه شکل گرفتند و هر یک چه تصویری از آینده غرب آسیا در ذهن دارند؟
برای پاسخ به این پرسش، باید حدود یک قرن به عقب پس از جنگ جهانی اول بازگردیم؛ جایی که نخستین خطوط نظم امروز، نه در میدانهای نبرد، بلکه روی نقشه ترسیم شدند.
نظم سایکس–پیکو
پس از جنگ جهانی اول، توافق سایکس–پیکو میان بریتانیا و فرانسه، نقشه سیاسی بخش بزرگی از غرب آسیا را بر اساس نیازهای ژئوپلیتیکی قدرتهای استعماری ترسیم کرد. مرزهایی که بیش از آنکه بر پایه واقعیتهای تاریخی و قومی شکل گرفته باشند، با هدف تأمین امنیت مسیرهای تجاری، دسترسی به منابع انرژی و حفظ برتری قدرتهای اروپایی و استعمار طراحی شدند.
با وجود دگرگونیهای یک قرن اخیر، بخش مهمی از آن معماری سیاسی همچنان پابرجاست. بسیاری از مرزها، مسیرهای ارتباطی و حتی موازنههای امنیتی امروز، ریشه در همان نظم دارند. به همین دلیل، میتوان از آن با عنوان «نظم نخست» یاد کرد نظمی که حفظ وضع موجود و جلوگیری از تغییرات بنیادین در جغرافیای منطقه، یکی از مهمترین اهداف آن است.
امروز اروپا بیش از هر زمان دیگری به این نظم نیاز دارد. کاهش دسترسی به منابع انرژی روسیه، بار دیگر اهمیت غرب آسیا را برای امنیت انرژی اروپا افزایش داده و حفظ مسیرهای سنتی انتقال انرژی را به یکی از اولویتهای راهبردی این قاره تبدیل کرده است. در این چارچوب، کشورهایی مانند ترکیه، مصر، سوریه، عراق، قطر، عربستان سعودی و عمان، هر یک متناسب با منافع خود، در حفظ این ساختار نقشآفرینی میکنند. البته این به معنای همسویی کامل آنها نیست؛ بلکه نشان میدهد منافع این کشورها، دستکم در بخشی از معادلات، با تداوم این نظم گره خورده است.
اما هیچ نظمی برای همیشه پایدار نمیماند.
با انتقال مرکز ثقل قدرت جهانی از اروپا به ایالات متحده بهتدریج نگاه متفاوتی نسبت به غرب آسیا شکل گرفت؛ نگاهی که دیگر حفظ نظم بهجامانده از سایکس–پیکو را کافی نمیدانست و به دنبال تعریف نقشهای تازه برای منطقه بود.
نظم آمریکایی(مطلوب جمهوری خواهان)
شاید بتوان بخشی از این نگاه را در اظهارات تام باراک، فرستاده ویژه ایالات متحده در امور خاورمیانه، مشاهده کرد؛ جایی که نظم سایکس–پیکو را متعلق به گذشته میداند و کشور های عربرا قبایل مینامد همچنین به تغییر ساختار اشاره دارد.
در این چارچوب، هدف تنها افزایش نفوذ آمریکا در منطقه نیست؛ بلکه شکل دادن به نظمی است که در آن، مسیرهای انرژی و تجارت جهانی با نیازهای ژئوپلیتیکی واشنگتن بیشترین همخوانی را داشته باشند. وابستگی چین و اروپا به انرژیه در دست آمریکا قرار گیرد یا در یک جمله حفظ پترودلار.
بازیگران فعلی این نظم در خط کوریدوری اسراییل ،اردن ،کویت، بحرین و به خصوص امارات و در نهایت اتصال به هند و در مسیر دیگر کردهای جدایی طلب و آذربایجان نیز جهت اتصال به اسراییل با هدف تجذیه چند کشور فعال هستند.
نظم سوم ایران و محور مقاومت
در برابر این دو نظم، ایران طی سالهای گذشته تلاش کرده است الگوی متفاوتی از موازنه منطقهای را شکل دهد.
در این الگو، امنیت غرب آسیا باید توسط بازیگران منطقه تأمین شود و کاهش حضور نظامی آمریکا، به یکی از پایههای اصلی ثبات تبدیل گردد. از همین رو، تنگه هرمز، بابالمندب، عمق راهبردی عراق، لبنان، یمن و غزه، تنها نقاطی روی نقشه نیستند؛ بلکه حلقههایی از یک زنجیره بازدارندگی به شمار میروند.
هدف این نظم، تثبیت ایران بهعنوان یکی از بازیگران اصلی امنیت منطقه، مدیریت شریانهای انرژی، جلوگیری از استقرار نظم جدید آمریکا(که خواسته مشترکی با نظم سایکس پیکو ای است)و خارج کردن منطقه از استسمار واستعمار است. عراق، یمن، لبنان و غزه را نیز میتوان مهمترین اضلاع این منظومه دانست.
جایی که سه نظم به هم میرسند
تا اینجا هر یک از این سه نظم، تصویری متفاوت از آینده غرب آسیا ارائه میکنند؛ اما واقعیت منطقه از نقطهای آغاز میشود که این سه تصویر، بر یک جغرافیای واحد منطبق میشوند.
در چنین شرایطی، رفتار بازیگران کوچک دیگر صرفاً بر اساس منافع داخلی آنها قابل تحلیل نیست. بلکه در راهبرد بازیگران اصلی نظم است و محکوم به انجام خواسته آنان هستند و بی طرفی به معنای فروپاشیست.
نمونه این وضعیت را میتوان در رفتار عمان مشاهده کرد. در مقطعی که اروپا و آمریکا در برخی موضوعات منطقهای فاصله گرفته بودند، مسقط نیز به ایران نزدیکتر شد و کشور های اروپایی مواضع نرم و گاها مثبتی نسبت به ایران اعلام میکردند اما با همگرایی دوباره دو سوی آتلانتیک، جهتگیری دیپلماتیک عمان و همزمان مواضع برخی کشورهای اروپایی نیز تغییر کرد.رفتار عمان در جهت تصمیم همراهی اروپا در کنار آمریکا و امتحان کردن شانس این ائتلاف در برابر ایران تغییر کرد و عمان در جهت منافع این دو بازیگر اصلی تصمیم به دادن کوریدور آبی در جنوب تنگه هرمز به آمریکا کرد یا کشور های اروپایی لجستیک خود را در اختیار ایالت متحده قرار دادند و شاهد بسیاری موضع گیری های دیگراز مصر و ترکیه و دیگر کشور ها بودیم.
نگاهی به بازی ایران و معادله جنگ و آتشبس
ایران در حال تثبیت تنگه هرمز و جنوب خلیج فارس به عنوان منطقه تحت نفوذ و مدیریت خود و بازیگر امنیتی غرب آسیا.
اگر این چارچوب را مبنای تحلیل قرار دهیم، جنگ اخیر ایران را نیز میتوان فراتر از یک درگیری نظامی میان دو یا چند بازیگر تفسیر کرد.
در هفتههای پایانی جنگ، پس از آنکه بانک اهداف اولیه آمریکا به پایان رسیده و منابع انرژی کشورهای عربی شدیدا توسط ایران آسیب دیده و همزمان معافیتهایی برای صادرات انرژی روسیه صادر شده، آمریکا دامنه حملات خود را به زیرساختها گسترش داد. در مقابل، ایران در ابتدای ورود جنگ به مرحلهای پرهزینهتر یعنی جنگ زیر ساخت ها آتشبس را پذیرفت؛ تصمیمی که در آن مقطع، با توجه به شرایط میدان، اقدامی حسابشده و عقلانی به نظر میرسید و پس از آن نیز حملاتی محدود به زیر ساخت های انرژی روسیه فعال شد.
با فروکش کردن درگیری مستقیم، رقابت وارد مرحلهای تازه شد. میدان نبرد از خشکی به دریا کشیده شد و در حالی که تنشها در سطحی کنترلشده ادامه داشت، ایران فرصت یافت تا ضمن حفظ امنیت نسبی زیرساختهای خود، بخشی از توان لجستیکی و نظامیاش را بازسازی کند.
پس از امضای تفاهم نامه ، حملات به زیرساختهای انرژی روسیه شدت گرفت و همزمان ایران بخشی (طبق آمارها نزدیک به ۷۰ میلیون بشکه)از صادرات نفت خود را به آبهای نزدیک چین منتقل کرد؛ اقدامی که علاوه بر حفظ جریان صادرات، امکان بازیابی ذخایر و آمادهسازی برای مرحله بعدی تنش را فراهم میکرد. آمریکا نیز در همین دوره روند تجهیز مجدد پایگاههای خود را دنبال کرد و دو طرف، عملاً در حال آماده شدن برای دور تازهای از رقابت بودند.به نظر می آید ایران در چارچوب زمانی آمریکا بازی کرد و با وجود پیروزی در نبرد ۴۰روزه نقش یک بازنده را پیش برد تا به آمریکا جسارت نزدیک شدن به مرزهایش را بدهد که در نهایت بتواند دارایی های آمریکا را در نزدیکی مرزهای خود مورد حمله قرار دهد.
در مرحله بعد یعنی تنش های شدید دو هفته ی اخیر، طبق راهبرد ایران که رفتن به سمت جنگ فرا منطقهای تعریف شده بود ، دامنه درگیری از یک رویارویی محدود فراتر رفت. ایران تلاش کرد با هدف قرار دادن مراکز لجستیکی، انبارهای تجهیزات و زیرساختهای آمریکا از خلیج فارس تا اردن، هزینه حضور مستقیم واشنگتن در منطقه را افزایش دهدو بیشترین هزینه را به ارتش آمریکا وارد کند به شکلی که خط اول نبرد دشمن را به اسرائیل بکشاند.تا در دور بعدی نزاع تمرکز روی رژیم اسرائیل و پایگاه های ناتو (راهبرد فرا منطقه ای) باشد.در مقابل، آمریکا تمرکز بیشتری بر خطوط ارتباطی تنگه هرمز ، زیرساختهای حملونقل و برخی اهداف ساحلی داشت که در یک جنگ کلاسیک با حضور نیروی زمینی منطقی ولی در یک جنگ نا متقارن اتلاف منابع و حملاتی بی هدف بر آورد می شود. دو رویکرد متفاوت که از تفاوت نگاه طرفین به میدان نبرد حکایت میکند.
همزمان، یمن با هدف قرار دادن آرامکو و بندر ینبع، فشار را بر یکی از مهمترین شریانهای انرژی منطقه افزایش داد که فشار مضاعفی به چین و اروپا وارد می کند که در ابتدا باعث خروج چین از انفعال و منفعت طلبی میشود و در مرحله بعد ائتلاف بین آمریکا و اروپا را با تحت فشار قرار دادن جریان انرژی اروپا تضعیف می کند .در چنین فضایی، ایران ضمن حفظ مسیر دیپلماسی، تلاش کرد از زیرساختهای انرژی خود محافظت کند و هزینه گسترش جنگ را برای رقبا (عربستان و روسیه) افزایش دهد.
در همین زمان، بار دیگر زمزمه مذاکرات شنیده شد. که در سبک بازی ایران تا کنون دلیلی مشخص دارد حفظ زیرساخت ها و از سوی دشمن می توان تمایل به آتش بس را آسیب شدید در پایگاه ها و غیر عملیاتی شدن آنها و از سوی دیگر طبق گزارشات نزدیک شدن به سطوح اضطراری ذخایر نفتی و افزایش نرخ بهره دانست.
در نگاه نخست، شاید آغاز دوباره گفتوگوها با تشدید درگیریها متناقض به نظر برسد؛ اما اگر جنگ را بخشی از رقابت سه نظم بدانیم، این دو مسیر نهتنها متضاد نیستند، بلکه میتوانند همزمان پیش بروند. زیرا که در جنگ های در سطح جهانی بازیگری که تا انتها ادامه دهد و کمترینهزینه را تحمل کند برنده نهاییست.
این نکته را نیز نباید از قلم انداخت که تضعیف نسبی روسیه و افزایش فشارهای ناتو در جبهههای مختلف، بهویژه در قفقاز، میتواند پیامدهای مهمی برای معادلات منطقه داشته باشد. تهدیدهای اخیر در دریای خزر و مسیرهای ریلی جنوب روسیه تنها محدوده ترانزیتی امن و بازدارنده خفگی ژئوپولتیک مسکو، نشان میدهد این رقابت بهتدریج از غرب آسیا فراتر میرود و به پیرامون آن نیز سرایت میکند.
در چنین شرایطی، ایران میتواند از افزایش نیاز راهبردی روسیه به حفظ نفوذ خود در قفقاز بهره ببرد و در حوزههای امنیتی، اقتصادی و ترانزیتی، امتیازات بیشتری مطالبه کند. هرچه فشار بر روسیه در این جبهه افزایش یابد، اهمیت ژئوپلیتیکی ایران برای مسکو نیز بیشتر خواهد شد و این موضوع میتواند یکی از مهمترین فرصتهای تهران برای امتیاز گیری در مرحله پیشرو باشد.
روند کلی به چه سمتی حرکت میکند؟
مرحله بعد میتواند گسترش منطقه ای و فرامنطقه ای جبهه های نبرد فعال شدن کشور های دیگر و حتی اتصال محدوده جنگ خاورمیانه به جنگ اوراسیا احتمال بسیار بالا و در سوی دیگر سناریو های دیپلماتیک و عقب نشینی کامل یا بلند مدت با وزن پایین را میتوان در نظر داشت.
لازم به ذکر است که مباحث بسیار گسترده تر است و در این تحلیل قاب مورد نظر غرب آسیا بوده وصرفا سعی شده بازیگران اصلی این محدوده مورد بررسی قرار گیرند.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰